من غصه می خورم!
کلمات می رقصند وقتی طعم لبهایت را می چشند،
من غصه می خورم!
دکمه ها به خط می شوند برای در آغوش کشیدن تنت،
من غصه می خورم!
کفش ها برای تو جفتند!
بهار برای تو زیباست!
و من...
غصه می خورم که چرا نمی گویی...
لباس کم می پوشی وقتی شعر بارید من در آغوشت بگیرم!
چرا نمی گویی...
دستم چقدر به دور کمرت می آید!
جای لبهام روی پیشانی ات خالی ست!
چرا نمی گویی غصه نخور دوستت دارم؟
نمی گویی و من...
غصه می خورم!
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
تنها، بودنت کافیست،
همین که مى خندى،
نگاهم مى کنى،
و یا صدایت را
در آغوشم جا مى گذارى،
همین بوى آرام نفس هات
که دورم مى پیچد.
بوسیدن چشمات،
یا خیره شدن به راه رفتنت،
همه اینها یعنى شعر
تنها بودنت کافیست...
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
باور آدمهای ساده را خراب نکن
آدمهای ساده با تو تا ته خط می آیند
و اگر بی معرفتی ببینند قهر نمی کنند
می میرند
مرگ پروانه ها را آیا دیده ای ؟
پروانه ها با یک تلنگر می میرند !
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
فکر می کنم شیشه ام
عاقبت رها می شوم و می شکنم
نگران دست های توام
هر بار که زمین می خورم!
دیوانه ام
می ترسم سرانجام
مثل کسی که پاورچین پاورچین
از شکسته های چیزی دور می شود
از من بگریزی!
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی
برچسب:
نویسنده: مهتاب رحیمی