خرید بک لینک
خواب می دود برای نشستن در چشمانت،

من غصه می خورم!

کلمات می رقصند وقتی طعم لبهایت را می چشند،

من غصه می خورم!

دکمه ها به خط می شوند برای در آغوش کشیدن تنت،

من غصه می خورم!

کفش ها برای تو جفتند!

بهار برای تو زیباست!

و من...

غصه می خورم که چرا نمی گویی...

لباس کم می پوشی وقتی شعر بارید من در آغوشت بگیرم!

چرا نمی گویی...

دستم چقدر به دور کمرت می آید!

جای لبهام روی پیشانی ات خالی ست!

چرا نمی گویی غصه نخور دوستت دارم؟

نمی گویی و من...

غصه می خورم!

برچسب: نویسنده: مهتاب رحیمی تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 3:42

حتما که نباید شعر بلد باشى

تنها، بودنت کافیست،
همین که مى خندى،
نگاهم مى کنى،
و یا صدایت را
در آغوشم جا مى گذارى،
همین بوى آرام نفس هات
که دورم مى پیچد.
بوسیدن چشمات،
یا خیره شدن به راه رفتنت،
همه اینها یعنى شعر
تنها بودنت کافیست...

برچسب: نویسنده: مهتاب رحیمی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 13:14

باور آدمهای ساده را خراب نکن
آدمهای ساده با تو تا ته خط می آیند
و اگر بی معرفتی ببینند قهر نمی کنند
می میرند
مرگ پروانه ها را آیا دیده ای ؟
پروانه ها با یک تلنگر می میرند !

برچسب: نویسنده: مهتاب رحیمی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 13:14

من خسته ام عزیز، آنقدر خسته که می خواهمدر همین سطرها به خواب روم و خواب خوب تو را واژه، واژه و سطر به سطر بنویسم. چرا کسی نمی فهمد که هیچ چیزی بیشتر از خیال تو برایم آرامش نمی آفریند؟ چرا کسی باور نمی کند که شکوه آن لحظه، به تمام روزهای فردایم می ارزد؟ چرا کسی عاشقانه یِ صبح دم انتهای شب را باوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب رحیمی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 13:14

سر بگذار بر درد بازوان من، دست نگاهم را بگیر، مرا دچار حادثهای کن که با عشق نسبت دارد، من عجیب از روزگار رنجیده ام ! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب رحیمی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 13:14

به تو به خاطر تمام شمعدانی هایی که در دلم کاشته ای و پروانه هایی که از دشت آرامِ حنجره ات روی انگشت هایم نشانده ای! به باغبان مغروری که شانه هایش شهامت من است و دستهایش سرسبزی ام... برای روزهایی که اگر نبودم مرا با شکوفه های کوچک شعرهایم به خاطر بیاوری! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب رحیمی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 13:14

دیوانه ام

فکر می کنم شیشه ام

عاقبت رها می شوم و می شکنم

نگران دست های توام

هر بار که زمین می خورم!

دیوانه ام

می ترسم سرانجام

مثل کسی که پاورچین پاورچین

از شکسته های چیزی دور می شود

از من بگریزی!

برچسب: نویسنده: مهتاب رحیمی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 13:14

دلتنگی یعنی من در اسارت تو از تنهایی رنج ببرم ولی هیچ عطر مردانه ای مجذوبم نکند... دلتنگی یعنی من یک عمر برای تو شعر بنویسم و تو هرگز نخوانی و من دلتنگ بمیرم! (برای معنی دلتنگی احتیاج به این همه کلمه نیست؛ دلتنگی یعنی تو نیستی ! دلتنگی یعنی امروز...) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب رحیمی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 13:14

چشم هایم را که بستم عطر بهشت مرا برد به ... جایی که گناه متولد نمی شد! پر از بوسه و نگاه های عاشقانه جایی که هرم یک نفس تنم را تب دار می کرد لبالب از ستاره، رنگین کمان و باران! جایی که باید گم شد به امید پیدا نشدن خنکای نسیم که پلکهایم را بوسید و چشم هایم را باز کرد دیدم بهشت تویی که در آغوشم گرفته ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب رحیمی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 13:14

از تو گذشته ام همان طور که دوباره راه می روم همان طور که آرام زندگی می کنم چشم هایم را اما هیچ اشکی بند نمی آورد... از تو گذشته ام و این بار نیمه ی غمگین ترم را پشت سرت گذاشتم تا شب و روزِ خلوتم در اندوهِ این روزگارانِ سرد و طولانی آرام بگذرد و در بطنِ این زندگی هیچکس نمی داند کسی که اندوهش در اصاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب رحیمی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 13:14

خیلی وقتا جداییها ناگزیرهنرسیدنهای آدمیزادی پر از حسرته گاه بدون یک روز آشنایی بین دو آدم احساسی آنچنان قوی بوجود میاد که انگاری زندگی بی هم یعنی مرگ ، یعنی آغاز عشقشروع وابستگیو اگر درست یا غلط راه به جدایی رسید چه باید کرد؟ گاه به نتیجه میرسیم جدایی بهترهو جدا شدن را آغاز میکنیمدلتنگیهای در پسِ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب رحیمی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 13:14

صفحه بندی